|
آقای خاص گیتی سرای رهگذاران است ای پسر...!
| ||
|
براي محدثه جعفري آلوستاني، آنكه نيمه ي گمشدهي من است چشمهايم را ميبندم چشمهايم را باز ميكنم تو را ميبينم دم بازدم نفس نفس تو را حس ميكنم واژه نميشود نگاهت شايد الفبا ندارد اي واي اگر كلمات براي تلاقي روح من و تو نباشد نترس ترس من براي نترسيدن تو كافيست خجسته خنده توست اگر براي من باشد و مقدس نگاه من است اگر براي تو باشد و حرمت تمام نديدنهاي شنيدني ماست شكوفه بده به آبان حضورم اگر هنوز ايمان داري كه هفتهي فاصلهمان مانع ما شدن نميشود چشمهايت را ببند چشمهايت را باز كن مرا ميبيني؟! [ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 11:54 ] [ سیاوش ]
پیرمرد کنار خیابان ایستاده است. شلواری سبز رنگ و کاپشنی قهوه ای روشن که در اثر نور آفتاب و شستشوی پیاپی و مکرر، رنگ و رویی برایش باقی نمانده بر تن دارد. کلاه کاموایی بر سر دارد و مدام عابران را مخاطب قرار می دهد و می گوید: « جوراب دارم، جوراب» . « آقایون، خانم ها جوراب بدم جفتی هزار» و این جمله را مدام تکرار می کند. ساعت 3 بعد از ظهر است. وقتی به چهره اش وقت می کنم می بینم که نابیناست. تنها سه جفت جوراب در دست دارد و و سبدی پلاستیکی که مقابل پاهایش است و درون آن پر است از وسایلی که معلوم نیست به چه دردی می خورد. پیرمرد همچنان ایستاده است و جوراب ها در دستش. عابران می آیند و می روند و من در گوشه خیره خیره به او می نگرم. گویی تنها امید زندگی اش این است که این سه جفت جوراب را بفروشد. ساعت 4 بعد ازظهر شده و او کم کم لحن گفتارش با عابرانی که نمی بیندشان عوض شده. «آقایون، خانم ها خواهش می کنم از من جوراب بخرید ! فقط جفتی هزار تومان است» مردی به او نزدیک می شود. یک جفت جوراب می خرد و می رود. حالا دو جفت باقی مانده. جمله ی پیشین را همچنان تکرار می کند. گویی دهانش خشک شده یک بطری آب، که روزی روزگاری درونش نوشابه بوده از داخل سبد پلاستیکی بیرون می آورد، درش را باز می کند و جرعه ای می خورد. یقینا سرد نیست. یقینا گرم گرم شده است و شاید اگر من و تو از تشنگی بمیریم حاضر به خوردنش نباشیم اما او می خورد به سلامتی همه ی آنهایی که می گذرند و تحویلش نمی گیرند، به سلامتی همه ی آنهایی که اصلا او را نمی بینند. به سلامتی زندگی مدرنی که امثال او را فراموش کرده است و به سلامتی ... دوباره روال تکرار می شود. دو جفت جوراب باقی مانده، پیرمرد، سبد پلاستیکی و درخواست های التماس گونه جهت خرید جوراب و عابران پیاده. ساعت 5 بعد ازظهر. خانمی به او نزدیک می شود. جوراب ها را نگاهی می کند ، خوشش نمی آید، مورد پسندش قرار نمی گیرد. رد می شود. با خود می اندیشدم که این پیرمرد هم روزی جوان رعنایی بوده و با هر نگاهش دلبری می کرده و شاید صاحب مال و منالی بوده اما امروز جبر زمانه او را ملتمس مردان و زنانی کرده که حتی حاضر نیستند یک جفت جوراب از او بخرند. ساعت 6 بعد ازظهر یک نفر می آید و یک جفت جوراب از او می خرد و می رود. حالا فقط یک جفت جوراب تا رستگاری فاصله است.
شاید نوبت من است که در نقش ژان وال ژان ظاهر شوم. به سمتش می روم در نقش آدمی که انگار همان لحظه از راه رسیده و انگار نه انگار که سه ساعت پیایی است که ده قدم آن طرف تر ایستاده و مشغول بررسی رفتار اوست. - عمو جان جوراب چنده؟ - هزار تومان عمو هزار تومانی را به او می دهم و دوباره به جای اولم باز می گردم. می خواهم بدانم پیرمرد پس از رستگاری چه می کند. از داخل جیبش سیگاری بیرون می آورد و شروع به کشیدن می کند. در لابه لای کشیدن سیگار دوباره از همان بطری آب جرعه ای می نوشد این بار به سلامتی فتح پیروزمندانه اش. و بعد در حالی که سبد در یک دستش و عصای سفید در دست دیگرش به راه می افتد. یقینا این کار هر روز پیرمرد است. نمی دانم فردا پیرمرد چند جفت جوراب برای فروش دارد؟ نمی دانم فردا آیا تمام جوراب هایش را می فروشد یا نه؟ نمی دانم چه کسانی فردا چراغ خانه ی پیرمرد را روشن خواهند کرد؟ امثال پیرمرد در سرزمین پدری ما کم نیستند. لطفا گاهی به این پیرمرد ها و پیرزن های دست فروش نگاهی بکنید. لازم نیست حتما به خرج بیفتید و از آنان خرید کنید. آنها به نگاه شما هم دلخوشند. حالا اگر جوراب لازم نداشتید و خریدید، اگر کبریت به کارتان نمی آمد و خریدید، اگر وزن تان را می دانستید و دوباره به روی وزنه ی مقابل آن مرد که داد می زند «وزن، وزن» رفتید، به جان عزیزتان چیزی از شما کم نمی شود. لحظه ای از آقایی و خانمی تان کاسته نمی شود و هیچ کس به خاطر این معامله که خوشنودی انسانی را در بر دارد شما را سرزنش نمی کند . لطفا ... [ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 2:50 ] [ سیاوش ]
مطلبی که در ذیل آمده است گفتگوی من با «سایه حیاتی» روزنامه نگار مبتلا به سرطان خون است که در روزنامه همشهری به چاپ رسیده. آنچه در رابطه با او و بیماریش است را در ذیل خواهید خواند اما نکته ی افزون بر گفتگو این که سایه از چند روز پیش دوباره جهت شیمی درمانی به بیمارستان 5آذر گرگان رفته است. امروز جهت ملاقاتش به بیمارستان رفتم. خوشبختانه روحیه اش عالیست و طی چند روز آینده مرخص خواهد شد.
الان لحظه ی مرگ من نیست بعضی وقت ها در زندگی آدم ها، همه چیز آنقدر خوب و طبیعیست که گمانت نمی رود عاملی ناشناخته بتواند آن را برهم زند. زندگی دقیقا با همان روالی که تصورش را داری در حال گذر است و با خود می اندیشی « این همان چیزیست که من می خواستم.» گاهی اوقات با خودت می اندیشی که روزی روزگاری در زندگی من اتفاقی خواهد افتاد. اتفاقی که تصورات تو آن را رقم خواهد زد. مثلا فکر می کنی که روزی ثروتمند خواهم شد یا اینکه روزی بر اثر حادثه ای به زندان خواهم افتاد یا اینکه روزی من فلان بیماری را خواهم گرفت. البته الزامی وجود ندارد که دقیقا این اتفاقات برایت رخ دهد اما تلقین ها و تکرارها تاثیر بالایی در شکل گیری رخدادها دارند. وقتی روبروی تو انسانی قرار می گیرد که شاخ غول سرطان خون را شکسته است ناخودآگاه او را صاحب ایمان و قدرتی عظیم تصور می کنی و حتی می توانی به او لقب جنگجوی سلحشوری را بدهی. سن زیادی ندارد. بنویس متولد 19بهمن 1357 و بخوان متولد سال انقلاب ، ماه انقلاب و دهه ی انقلاب است. وقتی «سایه حیاتی» را دیدم از تمام صورتش تنها چشم های قهوه ای اش مشخص بود و ماسک تنفسی کل صورتش را گرفته بود.ادامه مطلب [ شنبه دهم دی 1390 ] [ 23:9 ] [ سیاوش ]
سلام دور هم نشینی یلدایی خانواده ما تمام شد تفال امسال به خواجه شمس الدین محمد چنین بود که می خوانید بدون هیچ حرف اضافه . . .
در اَزَل پرتو حُسنت ز تجلّی دم زد عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد جلوهای کرد رُخَت دید مَلِک عشق نداشت عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد مدعی خواست که آید به تماشاگه راز دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد دیگران، قرعهٔ قسمت همه بر عیش زدند دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد جان عِلوی هوسِ چاهِ زَنَخدان تو داشت دست در حلقه ی آن زلف خَم اندر خَم زد حافظ آن روز طرب نامه عشق تو نوشت که قلم بر سر اسباب دل خرم زد [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 1:38 ] [ سیاوش ]
همیشه از آمدنش ذوق می کردم، چند روز دیگر قرار است برسد و من دل تودلم نیست، وقتی توی آینه به خودم نگاه می کنم و برق چشمانم را می بینم با خودم می گویم : جدی جدی آمد اما من هنوز آماده نیستم ، من هنوز هیچ کارم را نکرده ام ، اگر بیاید و سریع برود ... و بعد سکوت تمام حجم آینه را پر می کند و خودم را مستقیم به کوچه ی علی چپ پرت می کنم. چهارشنبه شب همین هفته می آید و من همیشه از آمدنش ذوق کرده ام یلدا شب میلاد یلدا خاطره تمام سایه روشن های کودکی یلدا نگاه مهربان مادر بزرگ یلدا چشمان پر مهر پدربزرگ یلدا هزار هزار صفحه دلدادگی یلدا روح پرستش در نگاه کودکی من یلدا یلدا یلدا تا همین چند سال پیش وقتی در چنین روزهای پیش از یلدا قرار می گرفتم جز شادی و شور چیزی در ذهنم نمی آمد، خدای خود بودم در روی زمین و عشق و شور از تمام وجودم سرازیر. برای شاد بودن همه و خودم در این شب به حد مرگ تلاش می کردم و شاید درک آن برای خیلی ها غیر قابل تصور باشد اما من یلدا را بیش از هر زمانی در تقویم دوست دارم.
اما 2 سال پیش اتفاقی افتاد؛ گرگان- چهار راه میدان زن کنار پیاده رو ایستاده، نگاهش به سمت مغازه است، گمانم این بود منتظر شوهر یا برادر یا هر کس دیگرش است که بعد از خرید بیاید و با هم به خانه بروند اما انتظارم برآورده نشد و بطول هم انجامید. قریب به یک ساعت او مغازه را نگاه می کرد و من رفتارهای اورا . چادر رنگ و رو رفته ای که قدری از روی سرش عقب رفته و موهای مشکی اش دیده می شود، صورتی زیبا اما تقریبا لاغر و استخوانی، قدی متوسط ، کفش هایی که مدام به زیر چادر فرو می رود تا پارگی اش به چشم نیاید. صاحب مغازه به سمتش می آید، قدری خود را جمع و جور می کند، مغازه دار با اشاره دست او را به سمتی هدایت می کند، زن به گوشه ای می رود، دستش را داخل جعبه ای می برد، چیزی شبیه یک هندوانه بیرون می آید ! سبز رنگ با رگه های مشکی، با اندازی کمی بزرگ تر از کف دست زن: اینکه گوشش خرابه مغازه دار: با هزار تومن می خواستی چی بهت بدم ! زن سکوت می کند، سرش پایین می آید، غرورش اجازه اشک ریختن به او نمی دهد، حرکت می کند ... آهای خانم ... با شما هستم خانم .... صاحب مغازه زن را صدا می زند با هندوانه ای به همان اندازه اما با این فرق که دیگر خراب نیست به سمتش می رود. بیا آبجی ، بیخیال سود و ضرر اینم تو ببر، نوش جونت شادی چشمان و صورت زن را فرا می گیرد. گویی تا امروز کسی چنین لطفی به او نکرده بود. شاید دلش می خواهد مرد مغازه دار را با آن هیکل فربه در آغوش بگیرد و از او تشکر کند اما ... خدا خیرت بده داداش و زن به سرعت دور می شود . . . گریه ؟ خشم؟ ناراحتی؟ ناسزا به زمین و زمان؟ اعتراض به ناعدالتی اجتماعی؟ بیزاری از یلدا؟ بی تفاوتی؟ سکوت؟ شما جای من بودید چه می کردید؟ شاید هم شادی یلدایی ات را با دیدن این صحنه ها که این روزها کم هم نیست خراب نکنی، شاید هم به فکرشان بیفتی و خود را برای جمع آوری کمک های مردمی داوطلب کنی و شاید... اینکه من چه کردم و اینکه شما چه می کنید مهم نیست مهم این است که آدم هایی مثل آن زن و مثل آن مغازه دار در اطراف ما کم نیست، شب یلدا خیلی نزدیک است به احترام آن چند ثانیه دور هم بودنِ طولانی تر ، چراغی روشن کنید نه برای آنکه به کسی بگویید چراغی روشن کرده اید برای آنکه خود بدانید چراغی روشن کرده اید و بگذارید در خانه ای دیگر نیز احساس بشود که چند ثانیه بیشتر دور هم بودن ارزش جشن گرفتن دارد. در تمام کائنات لحظه ای با ارزش تر از لحظه ی لبخند آن زن نیست. قیمت خرید این لحظه گران نیست اما کشف آن لحظه دقت عقاب می خواهد و دل شیر. چلچراغ محفل شاهان شدن لطفی ندارد ای خوش آن شمعی که روشن می کند ویرانه ای را [ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 13:6 ] [ سیاوش ]
گرگان درست در لحظه ی اکنون شاهد بارش برف است. یادم هست زمانی که کودک بودیم (هرچند اکنون نیز کما فی سابق کودکیم) وقتی برف شروع به باریدن می کرد اولین کار ما یافتن دستکش ها و آغاز یک برف بازی سنگین به همراه تمامی کودکان قد و نیم قد محله بود و کار پدر و مادرمان بهانه آوردن برای عدم خروج ما از خانه بود. یادم هست که بعد برف بازی چطور صورتم از شدت ضربه های برف سرخ می شد و گل می انداخت و البته این تنها مختص من نبود بلکه تمام دوستان چنین قیافه پیدا می کردند. حالا باریدن برف در گرگان آغاز شده . نمی دانم کودکان آن روزها امروز هم برف بازی می کنند یا نه؟ نمی دانم هنوز برایشان برف جذاب است؟ برای من که آنقدر جذاب بود که خواب صبح جمعه را فراموش کرده و برخیزم و برای باریدن برف بنویسم! یادمان باشد که زود بزرگ نشویم یادمان باشد که طعم گس کودکیمان را ارزان نفروشیم یادمان باشد که روزگاری بزرگ ترین لذت فصل سرد " برف " و برف بازی بود. حالا از فصل سرد لذت ببریم، هر چند برف در چهارمین روز از آذر ماه ببارد و ما را شگفت زده کند. [ جمعه چهارم آذر 1390 ] [ 7:26 ] [ سیاوش ]
آیین زندگانی ما آیین شگفت انگیزی است. هر روز صبح وقتی مقابل آینه می ایستی و چشمت به جمال رعنای خویش روشن می شود گمانت می رود، که صاحب بسیاری صفات مبارکی و در مقابل دیگران چه خیانت ها که در حقت نکرده اند. این عادت عامه ی مردم ماست که خود را مبرا و دیگران را عامل اصلی سقوط ها و شکست ها بداند. وقتی پشت فرمان ماشین نازنینت خیابان ها را گز می کنی و یا برای هر هدف محترم و غیر محترمی چرخ های اتومبیلت در اصطکاک با آسفالت خیابان به حرکت در می آیند، هیچ کس را جز خودت راننده نمی دانی و مدام رانندگان دیگر را با بوق یا فحش های آبدار نوازش عاشقانه می کنی. وقتی پای تلویزیون می نشینی تا اخبار یا فیلم و یا سریالی را نگاه کنی آنقدر دیدگاه های کارشناسانه ارائه می دهی که گویی خود یک سیاستمدار یا فیلم ساز هستی و حقت را خوده اند که امروز تا جایگاه یک بیننده ی صرف تنزل کرده ای. البته راستش را بخواهید خود بنده نیز از قاعده ی این رفتار منحصر به فرد مستثنی نیستم و گاهی گمان می کنم که به واقع حقم خورده شده! شاید لازم است گاه گاهی به لاک تنهایی خود پناه ببریم و بار دیگر از نو چهره ی خود را ترسیم کنیم. چهره ای که گاه آنقدر در نقاب رفتارهای روزانه فرو می رود که توهم آدمی را فرا می گیرد. شاید باید تنفسی عمیق میان این زندگی برای خودمان ایجاد کنیم. تنفسی از زندگی برای زندگی و نترسیم که چند کار روزانه به تعویق بیفتد. تعویق در کارهای روزانه بهتر از آن است که حقیقت آدمی به تعویق بیفتد و انسان موجودی متوهم رشد کند. [ چهارشنبه دوم آذر 1390 ] [ 2:30 ] [ سیاوش ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||